تختخواب خدا

به یاد همه بی خوابیامون

نویسنده:
2 اکتبر 14

پنجشنبه ست

این گوشه از شهر

یکی دلش هواتو کرده و …

.

.

.

.

چی بگم آخه

این سه نقطه آخر رو میشه با هر چیزی پر کرد

این گوشه از این شهر

نظر دهید
دیدگاه‌ها خاموش

نویسنده:
30 سپتامبر 14

اصن روایت داریم سیب زمینی هایی که برای قیمه شام سرخ شده

خوردنش سرماخوردگی که هیچ

سرطان رو هم درمان میکنه

اصن مورد داشتیم زن نازا رو هم حامله کرده

دختر شوهر نکرده بختش باز شده

چک پشت باجه مونده پاس شده

و هزارتا چیز دیگه

یه جا دیگه هم روایت داریم که اون دنیا وقتی بریم بهشت ، یه حوری هست به اسم پوتیراییل که یه وضعیه اصن اووففففف

90-70-90 و با یه شاسی ماسی میزون و ناخون فرنچ کرده هی میاد و با یه عشوه خاصی دهنت سیب زمینی سرخ کرده میذاره

به همین برکت

حالا هی دروغ بگید و کارای بد بد بکنید و هی خودتون رو از بهشت دور کنید

نظر دهید
دیدگاه‌ها خاموش

نویسنده:
30 سپتامبر 14

همیشه به مو میرسه

اما پاره نمیشه

……

البته خودت پاره میشی که اونم فدای یه تار موت

خلاصه همیشه باید به روزنه ها و سوراخ ها امیدوار باشید

شاید نور امید یه هویی ازش زد بیرون

باور کن

دیدم که میگم

نظر دهید
دیدگاه‌ها خاموش

نویسنده:
29 سپتامبر 14

کلن این دماغ یا همون بینی

عضو مهمی هست و ازش بی خبریما

الآن اگه قرار باشه یه چیزی کوفتمون بشه ، اون وقت اگه دماغ نباشه

از چه جاهایی میزنه بیرون…؟

گوش …

چشم …

دهن …

:دی …

قدر دماغتون رو خلاصه بدونید

عضو مهمیه

نظر دهید
دیدگاه‌ها خاموش

نویسنده:
29 سپتامبر 14

بریم شمال

خوش گذرونی

کباب و جوج و منقل و آب شنگولی و صفا سیتی منگوله

بعد یه روز که حسابی در حال عشق و حالیم

گیر بدی بهم

جدی نگیرم

دوباره گیر بدی و گوشیمو یواشکی برداری و چک کنی

من بفهمم

دعوامون بشه

کوفتمون بشه

از دماغمون بزنه بیرون و

برگردیم بیایم

……

به به چه شمالی بریم شنبه

نظر دهید
دیدگاه‌ها خاموش

نویسنده:
28 سپتامبر 14

دروغ چرا …

آبریزش بینی داشته باشی

جلو چند نفر مشغول صحبت کردن باشی

یه هو عطسه ت بگیره

دستمال هم نداشته باشی

بعد از ته دلت یه عطسه بکنی که عمام هرچی عطسه ست

هیچی دیگه

واقعا سخته توضیح دادنش

ولی به قول یکی از ناظرین صحنه

خدارو شکر اسهال نبودم

….

نظر دهید
دیدگاه‌ها خاموش

نویسنده:
28 سپتامبر 14

اشکامو پاک میکنم و دماغمو میکشم بالا

نگاه میکنه .. میپرسه چرا گریه میکنی ..؟

با یه چهره مظلوم یه نگاه بهش میندازم و دوباره سرم رو میندازم پایین

باز اشکم رو پاک میکنم …آروم زیر لب میگم : تو چه میدونی از زندگی من

جدی تر میشه .. میگه : چی شده سهیل ، ترو خدا بهم بگو

نگاهش میکنم و میگم : به تو ؟ به تو بگم ..؟ سرم رو تکون میدم یه آه سوزناک می کشم

جلو خودم رو به زور میگیرم

پا میشم

میرم تو اتاقم…

و اون خیلی قشنگ تو خماری میمونه و من خرسند و خوشحال

خب حقشه .. از صب دارم ناله میکنم از سرماخوردگی و سینوزیت و آبریزش اشک و بینی ، اما تو باغ نیست اصن

بذار بمونه تو خماریش

والا

نظر دهید
دیدگاه‌ها خاموش

نویسنده:
28 سپتامبر 14

سینوس مینوس برامون نمونده به خدا

اصن هرچی سینوزیته خره

مرتیکه چرت و پرت

یه طرف صورتم اصن تو باغ نیست

چشم راستم قرمز و در حال گریه

گوش راستم نمیشنوه و گرفته

سوراخ دماغ راستم که اصن نگو و نپرس

دست راستمم که همش خواب میره

کلیه راستم که سنگ سازه

اصن یه اوضاعی

پایین تر دیگه نمیرم که اسلام خدایی نکرده به خطر نیوفته

ولی وضع جالبی نیست…

:(

نظر دهید
دیدگاه‌ها خاموش

نویسنده:
27 سپتامبر 14

از امروز دیگه عینک آفتابی نمیزنم

باور کن

یه عمر می ترسیدیم عینک نزنیم و بریم بیرون و خدایی نکرده سگ چشمامون بپره و پر و پاچه یکی رو بگیره

حالا نگو داستان چیز دیگه ای بوده

ای خدا

اینجا کجاست …؟

پاشم برم بدم داعش سرمو ببره

.

لینک

نظر دهید
دیدگاه‌ها خاموش

نویسنده:
27 سپتامبر 14

چشمای  ما مردا هم کلی قابلیت داشته ما نمیدونستیم

اشعه ، تیر ، نیرو

واقعا باس از مسئولین تشکر ویژه بکنم بابت همچین برنامه های آموزنده و خوبشون

اصن داعش رو بی خیال

ای جوووووونم

اشعه رو بچسب

نظر دهید
دیدگاه‌ها خاموش