این روزا هوای اینجا پرشده از غم …
خدایا …
خدایا هنوز باورم نمیشه …
هی میگم خدا کنه همه چیز یه خواب باشه …
ولی …
بیدارم …
نفهمیدم دیشب چه جوری خودم رو رسوندم تهران …
محسن …
پسر عمه که نه….برادر واقعی من …
باباش خیلی غیر منتظره ….
تموم کرد …
……..
………………..
دوستان منو ببخشید….
حالم هیچ خوب نیست …
هنوز تو شوکم….


9 نظر برای “

  1. سلام داداشی….الهی قربونت برم….من متاسفم…بهت تسلیت میگم…ولی زندگی همینه…یکی میره ویکی می اد….ولی اونی که رفته ترکش برامون خیلی سخته…درکت میکنم….موفق باشی داداشی…اومدم بهت خبرخوب بدم حالم گرفته شد…شرمنده

  2. خب آدم اينجور مواقع كه اصلاً هم مواقع خوبي نيست، جز«متاسفم» و « تسليت مي گم» و …چيزي نداره كه به زبون بياره! 🙁
    دلم ميخواد بگم ما هم تو غمت شريكيم سهيلم…
    دلم ميخواد اين آخرين باري باشه كه برادر كوچولوي دوست داشتني ام رو غمگين مي بينم….
    اميدوارم آخرين غم زندگيت باشه سهيل من!
    از خدا براي اون مرد بزرگ آمرزش و براي تو و محسن عزيز صبر طلب مي كنم.

  3. با تقدیر نمیشه جنگید …ما همه مسافریم …به دنیاهای موازی اعتقاد نداری؟مطمئن باش از نو متولد شده و دوباره شروع میکنه برای بهتر بودن …غصه نداره

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *