از من به شما امتم نصیحت

الآن که علم پیشرفت کرده و کلی گوشی های ضد آب ساخته شده

یه دونه بخرید و با خودتون ببرید حموم

کلی استفاده های مفید میشه ازش کرد که من قصد ندارم وارد جزئیاتش بشم و همه استادن خودشون

الآن من موضوع مهم تری رو می خوام نصیحت کنم

ببینید از اونجایی که همیشه احتمال های یه هویی هست

مثلن یه هویی دلی تنگ بشه

یه هویی نگرانی به وجود بیاد

یه هویی فضولی گل کنه

یه هویی کار مهمی پیش بیاد و کار مملکت رو هوا بمونه

یه هویی اصن همین جوری الکی دلی بخواد که زنگ بزنه

و هزارتا از این یه هویی ها

فقط کافیه شما جوابگو نباشید و …

اونوقته که تا 8 تا شیکم زایمان طبیعی نکنید ، گناهتون بخشیده نمیشه

به همین برکت

🙁

الآن شیکم پنجم رو زاییدم

چقدر خوبه

یه روز از سال

یادت کنن و بهت تبریک بگن

🙂

از همین بلندی عرض کنم که ،مهندسای عزیز روزتون مبارک

…..

ما هم الکی مثلن مهندسیم

حالا ولش کن این چیزا رو

میگم تا حالا شده یه چیزی به عنوان ایده آل تو ذهنت هی وول بخوره و همش بگی چی میشد فلان چیز این جوری میشد و این حرفا…

بعد اصن یک درصدم احتمال نمیدی اون چیزی که تو ذهنته اتفاق بیوفته…

یه چیزی مثل  85 – 70 -85 یه جا با هم

حالا فک کن نشستی تو خونه .. گوشیت زنگ می خوره…اول جواب نمیدی… دوباره میگیره و جواب میدی .. یکی از اونور یه چیزایی میگه که دقیقا همون ایده آلای ذهنته

تو هم از شدت ذوق مرگ شدن دهن مهنت خشک بشه و هی بخوای سوتی ندی و به خودت مسلط باشی

آره

دیشب دقیقا همین جوری بود داستان

و البته

همون دیشب بود و امروز همه چیز عادی شد و ایده آل ها سه هویی یه پله رفت بالا

اینا رو گفتم به این نتیجه برسم

که آدما چقدر موجودات چرت و پرتی هستن

اولیش هم خودم

بعد یه عمر ما هنوزم

نمیدونیم “بتن” درسته یا “بتون”

والا

اونوقت میایم میگیم اتیسم اشتباهه و اوتیسم درسته

واقعا جای تاسف داره

دلم برای امتم می سوزه

یه عمام بی سواد و کچل و …

این خونه خالی و …

من و خدا و چند پیک عرق

نم نم بارون

پنجره اتاق رو باز میکنم

دراز میکشم رو تخت

چشمام رو می بندم

و منتظر طعمی آشنا هستم …شاید آلبالویی…

ولی

ولی

ولی لعنت به این جای خالیت

همیشه باید زیر انواع فشار باشی

تا شاید یه قدم بری جلو یا یه پله بری بالاتر…

حالا فک کن اینو یه جا بیان کنی که طرف بیشترین فشاری که تو زندگیش بهش وارد شده ، فشار موقع دستشویی رفتنش بوده

چه انتظاری میشه داشت؟

الآن طرف دغدغه ش اینه که باباش در روز چرا بیشتر با داداشش که تو انگلیسه صحبت میکنه و کمتر با این که هر روز در کنارشونه حرف می زنه

و شکایت داره از روزگار و با آه و ناله هی میگه: سهیل نمیدونی چه فشاری رومه … تو که نمیدونی ..؟

هی روزگار…

به حرفاش گوش میکنم و آخرش میگم روغن زیتون و سیلاکس و آلو و انجیر بخور

بهتر میشی رفیق ….!

ینی بترکم همین الان اگه شعار بخوام بدم

همین امشب ، همون سوپی رو که دیشب داشتم می پختم رو بردیم دادیم به یه آقایی که

تو زندگیش همه چی داره و میلیارد میلیارد سرمایه داره و زن و بچه و کس کارش همه اونور آب هستن و کل دنیا رو گشته و سه تا زبون حرف میزنه و …

اما…

اینقدر تنهاست و مظلوم که پیش خودت میگی کاش هیچی نداشت و دور و برش شلوغ بود

این از اون آدماست که با وجود کلی قدرت و سرمایه و امکانات

چشماش پر از غم و تنهایی و بی کسی و درده

و قشنگ میتونی حس کنی که لذتی از زندگی نمی بره

…..

تف به این زندگی

واقعا چقدر بعضی از ماها خریم و حالیمون نیست خیلی چیزایی رو که دور و برمون داریم

اولیش خودم

نمیدونم داستان چیه

هر وقت می خوای بی سر و صدا یه کاری رو انجام بدی از همه جا صدا در میاد

می خوام از آشپزخونه تا اتاقم برم تمام مفاصل و استخونا و رگ و ریشه ام به صدا در میاد و تق و توق میکنه

آخه این چه وضعیه

هیشکیم نیست بغلمون کنه

ببرتمون تو اتاق

به همین برکت به خاطر بغلش نمیگما … به خاطر سر و صداش میگم .

مادر گرامی بیدار شه

بیاد ببینه ساعت سه شبه

پسرش زده به سرش و داره آشپزی میکنه و این حرفا

پیش خودش چی فکر میکنه ؟

:-/

بنده خدا

چقدر آرزو داشت برام

بی شک اگه الآن بیدار بشه دستش رو میگیرم

رو صندلی کنارم میشونمش و تو چشاش خیره نگاه میکنم و میگم :

به معجزه ایمان داشته باش مادر

خدا بزرگه … شفا میده…