امکانات

دارم کم کم برای باباییم نگران میشم …
بنده خدا دیروز یه جوری شده بود …!
وقتی برام تعریف کرد من برعکس کلی حال کردم …
میگه : دانشکدمون شده دخترونه …!
یه کم نیگاش کردم و بهش لبخند زدم …
بی چاره باباییم … بلت نیست از امکانات استفاده کنه …!!!
دچار کم خود بینی شده …
اگه من جاش بودم …
وای مادر کجایییییییییییییی …
بیا این بابایی رو جمششششش کن …
آبرو هر چی باباست برده …
ماه مانیییییییییییییییییییییییییییییییییییییی….
….
……….
….

 

قربونه باه بایم

می گفتم که …
من یه باه بایی سهیل دارم و  یه ماه مانی ….!
نه نه …
ماه مانی فعلن ندارم …
یعنی ماه مانین رو ندیدم …
و هنوز زوده که بفهمم ماه مانیم کیه …
به قوله ماه مان بزرگم دهنم بوی شیر میده واسه این حرفا …
بهله …
خلاصه این که باه باییمون در حال حاظر نقش ماه مان رو هم برامون بازی میکنه ….!
ولی خب …
بعضی وقتا هم دلم براش خیلی میسوزه …
بیچاره داره تمام تلاشش رو میکنه تا من سرافکنده نشم در آینده …
میخواد مهندس بشه تا من بهش افتخار کنم …
ولی خبر نداره که من به باه باییم همین جوریشم افتخار میکنم …
اینقدر دوسش دارم که خدا میدونه …
قربونش برم من …

و دیگه اینکه …
هنوز شروع نکرده از ادمین سروری که ازش هاست گرفتم برام ایمیل اومده که …
هر گونه مطرح کردن مسائل غیر اخلاقی ، سیاسی و ضد فرهنگ اسلامی باعث مسدود شدن حساب شما می شود …
با تشکر از ادمین گرام …
باید خدمتتون عرض کنم که هم غیر اخلاقی ، هم سیاسی و هم ضد فرهنگ اسلامی داره اینجا …
و …
وجود مسدود کردن….
اگه داری ….
می خوام…
خب …
خیلی خوشگل میرم رو یه سرور دیگه …
خب …!!!
می بینید …
بعد میگن چرا ملت میرن دنبال جنس خارجی …
آخه مذهبتونو عشق است …
ایراد از جنس خودمونه …
بهله …!؟
اصن بی خیال اینا …
همشون فدای یه تار موی باه بایی سهیلم …
فداش بشم …

 

سهیل باه بایی

همه ی ما دارای دو گونه زندگی یا دو دنیای مجزا از هم هستیم …
اینقدر گرفتار مسائلی به ظاهر حقیقی و مادی شدیم که دیگه فراموشمون شده یه دنیای دیگه ای هم هست …
دنیایی که فقط تو خیال و رویاهای ما خلق میشن …
و شاید امیدی به آینده ….
که سازنده ی گوشه ای از سرنوشت ما میتونن باشن …
و حالا …
اینجا قراره هم من بنویسم و هم ….
سهیل…
شاید یه کم گیج کننده باشه …
من بابای سهیل هستم …
و سهیل هم پسر کوچولوی من …!!
اینکه من بابای خودمم شاید عجیب و غریب و دور از ذهن باشه …
ولی …
ولی زندگی همیشه یه مشت واقعیت که روشون یه برچسب حقیقت خورده ، برای من …
نیست …
زندگی برای من و پسرم رویایی نزدیک به دنیای حقیقته …
به خاطر همین میگم که شاید یه کم گیج کننده باشه …
….
………
…………….

 

خونه آخر

این خونه دیگه خونه ی آخره …
…..
برای من …
برای سهیل …
برای یه پسر بچه ی کوچولو …
اسمش به اسم خودمه …
دیگه نه خط خطی داره …
نه تنهایی …
ماهزاده …
یه جایی که تا دلت بخواد پنجره داره …
پنجره هایی که دیگه قرار نیست بشکنن …
هوای این خونه گاهی سرده و گاهی گرم …
بعضی وقتا هم ابری میشه …
مثه همه خونه ها …
کلی دعوا و دوستی ، قهر و آشتی ، خنده و گریه ، توش داره ….
همسایه زیادی قراره بیان اینجا …
این خونه با این که مثه همه خونه های دیگه ست ولی یه فرق بزرگ داره …
…..
اونم اینکه …
این خونه دیگه خونه ی آخره …
برای من …
برای سهیل…
………..

……..

به اسم خدایی که …

به اسم خدایی که زمین رو برای من فرستاد …

تا زیباییهای آسمون و ستاره ها رو ببینم و درک کنم …

به اسم خدایی که پدر و مادرم رو برای من فرستاد …

تا عشق بیاموزم و دوست داشتن و ایثار رو یاد بگیرم …

به اسم خدایی که برای من ، صبر و استقامت و انتظار رو فرستاد …

تا بتونم سختی رو تحمل کنم و آرامش رو پیدا …

به اسم خدایی که ماه رو برای شبم فرستاد …

تا شبم تاریک و بی نور نباشه …

به اسم خدای بزرگ …

شروع …

میکنم …

………

…….